درهم پیچیدگی منظم و رگ‌های پرآواز

همین که به آخرای انجام یک کار می‌رسم، کار مهم بعدی که به کل هم فراموشش کرده بودم، یادم می‌آید و در لحظات پایانی ددلاین آن، انجامش می‌دهم. همه چیز این روزها در هم پیچیده شده و همه چیز باهم تصمیم گرفته‌اند در زندگی من متحّول شوند! البته تصمیم به تغییر و تحّول از سمت من بود ولی اینکه همه اتفاقات باهم رخ بدهند، تصمیم کارها! ولی در کنار این در هم پیچیدگی که گاهی واقعاً از حد توان من خارج می‌شود، همه کارها سر وقت و عالی و منظم پیش می‌رود. با اینکه من این روزها در نهایت توان خودم ظاهر شدم ولی می‌دانم اگر این هماهنگی‌ها و همزمانی‌ها اتفاق نمی‌افتاد، من از پس هیچکدام از کارها به درستی برنمی‌آمدم. برنامه‌ی انجام من برای کارها چیز دیگری بود ولی نیرویی برتر برنامه‌ها را به دست گرفته و گاهی وقوع...

Continue reading