نکته‌ی زندگی

یک وقت‌هایی خدا (خدا، جهان، کائنات، انرژی، الهام، حس درونتان یا هر چیزی که می‌خواهید اسمش را بگذارید که با آن ارتباطی درونی دارید) یک نکته‌ی مهم زندگی را به سادگی به تو می‌دهد و می‌گوید باید این نکته را رعایت کنی تا از این گذرگاه رد شوی. آنقدر نکته ساده است که تو فکر می‌کنی، می‌تواند خیلی هم مهم نباشد! می‌توانی حتی رعایتش هم نکنی! رعایت کردن و نکردن آن نکته، از نظر و فکرِ و منطق تو تفاوتی در نتیجه ایجاد نمی‌کند برای همین خیلی به آن اهمیت نمی‌دهی یا حداقل گاهی از رعایت کردنش تخطی می‌کنی یا شاید تا یک زمانی رعایتش می‌کنی و بعد که می‌بینی زندگی خیلی خوب پیش می‌رود حتی یادت می‌رود که همه‌ی اینها بخاطر رعایت همان نکته‌ی ساده است و بعد از مدتی، دیگر اهمیتی برایش قائل نیستی و...

Continue reading

BlackJack

من تا دو سال پیش اصلاً چیزی از بازی با کارت و ورق نمی‌دانستم. حتی بازی حکم که خیلی از افراد وقتی دور هم جمع می‌شوند، یکی از بازی‌های متدوالشان، حکم هست را هم بلد نبودم و البته الان هم بلد نیستم! تا اینکه دو سال پیش، فرصتی پیش آمد و دوست عزیزی بازی شیرین بلک‌جک را حرفه‌ای به من یاد داد و من عاشقش شدم! ولی خیلی وقت بود که اصلاً بازی نمی‌کردم. اصلاً شرایطش نبود! تا اینکه امسال رژیم کتو را بعد تعطیلات دوباره شروع کردم و روزهای اول خیلی بی‌حال گوشه‌ای از خانه افتاده بودم!! یاد بازی بلک‌جک افتادم. در اپل استور سرچش کردم و چند تا اپلیکشن از این بازی را نصب کردم. نمی‌دانم چرا چند روز اول فقط به سراغ یکی از گیم‌ها می‌رفتم که تک نفره بود! تا اینکه گیم بعدی را باز کردم و دیدم...

Continue reading

امبر - انیمیشن Elemental 2023

امبر

یکی از مهمترین آپشن‌هایی که انیمیشن Elemental را برایم بسیار جذاب کرده، نزدیک بودن شخصیت امبر به شخصیت خودم است. برای چیزی که می‌خواهد تلاش می‌کند. خانواده‌اش برایش مهم است. رویایی در سر دارد. زود عصبانی می‌شود از کوره در می‌رود ولی راه کنترل خشمش را سعی کرده یاد بگیرد. هر بار می‌گوید take breath make connection، من یاد خودم می‌افتم که هر بار چیزی ناراحت یا عصبانی‌ام می‌کند با این روش سعی در آرام کردن خودم می‌کنم. وقتی عاشق می‌شود، آرام می‌شود و در پی نزدیک شدن به عشق است. در طول پروسه‌ی زندگی، پی به عصبانیت و نارضایتی‌اش از شرایط می‌شود. و بسیاری دیگر... وید ریپل (عنصر آب) برایش حکم راهنما را دارد و او را در مسیر پیدا کردن راه زندگی‌اش کمک می‌کند و امبر هم ناخواسته و ناآگاهانه همین نقش را برای وید بازی می‌کند. به طرز عجیبی صدای امبر روی...

Continue reading

امروز سیزدهم سال ۱۴۰۳ است.

سیزده روز از سال ۱۴۰۳ گذشته و من نه در اینستاگرام پستی گذاشتم و عید و شروع سال را تبریک گفتم و نه در سایتم علائم حیاتی از خودم نشان دادم! ولی در زندگی واقعی بسیار لحظه‌های شاد و لذتبخشی را گذراندم... استراحت کردم. بازی و تفریح کردم. از هوا و زمین و آسمان و آب و صدای پرنده‌های بهشتی لذت بردم. حال دلم آرام بود و آرامش داشتم. از حضور در کنار خانواده و عزیزانم شاد بودم و خندیدم و رقصیدم و... زندگی واقعی را زندگی کردم. واقعی زندگی کردن، یک نعمت است. نعمتی که من در آدمهای کمی در زندگی‌ام دیده‌ام. قبل سال تصمیم داشتم، تنها چند روز به دیدار خانواده در تعطیلات بروم و خیلی زود هدفی که تعیین کرده بودم را به صورت تمرکزی جلو ببرم ولی اتفاقاتی که در اواخر سال افتاد و گشایشی که در درونم شکل گرفت، سبب...

Continue reading

کتاب‌های اسفند ۱۴۰۲

کتاب‌های اسفند ماه ۱۴۰۲

امسال به طرز عجیب غریبی کتاب نخریدم و کتاب نخواندم! به اسفند که رسیدیم یاد پارسال افتادم که دقیقا اسفند ماه سال پیش، چند تا کتاب حضوری و اینترنتی خریده بودم و امسال دریغ از خرید یک کتاب در کل سال! (اگر خریدم یا خواندم هم یادم نمی‌آید!) نه تنها کتاب نخریدم بلکه حدود پنجاه شصت (شاید هم بیشتر) کتاب را هم از کتابخانه‌ی کوچکم، هدیه دادم! خلاصه چند روز از این فکرم نگذشته بود که موج هدیه‌های کتاب به سمتم آمد. چند تا از هدیه‌‌های دوستانم که برای کار آرایشی آمده بودند سالن، کتاب بود 🥰 کتاب‌های دوست داشتنی ❤️ روزهای اسفند برایم پرکار است و خسته به خانه برمی‌گردم ولی ذوق خواندن کتاب‌ها را دارم. از هر کدام تقریباً دو سه صفحه خواندم، با چشمانی نیمه باز یا چشمانی که به زور می‌توانم باز نگه‌شان دارم! انگار وظیفه دارم حالا که...

Continue reading

گیفت

امروز داشتم فکر می‌کردم، امسال چه هدیه‌های بزرگی گرفتم. یکی از بزرگترین هدیه‌هایی که گرفتم، فرصت دوباره زندگی کردن بود. مرگ لاله‌ی گوشم رو لمس کرد و رفت! دقیقاً امسال معنی حرف (خطر از بیخ گوشت رد شد) را به چشم دیدم. هم معجزه بود و هم خیلی برای من درس داشت. در لحظه ممکنه هم خودت بری و هم هر آنچه که ساختی و فکر می‌کنی برای توه!!!   دومین هدیه‌ی بزرگی که گرفتم، پیشرفت کارم بود و بابت آن، بسیار خوشحال و سپاسگزارم. .... 🤍

Continue reading

دلخوشی

توی یکی از قسمت‌های فرندز، راس برای دومین بار طلاق گرفته، همسر قبلیش خیلی زود دوباره داره ازدواج می‌کنه، از کار قبلیش هم اخراج شده و فکر کنم خونه‌اش رو هم از دست داده. یعنی در وضعیت بسیار بد شرایطی از هر نظر به سر می‌بره. یه روزی سر کارش، یه نفر ساندویچش رو که ساندویچ شب تنکس گیونگش هم بوده و بسیار هم دوسش داشته، میخوره... و وقتی دوستاش بهش میگن خب حالا یه ساندویچ بوده، چیز خاصی نیست، راس میگه اون فقط یه ساندویچ نبود، اون تنها دلخوشی من توی این روزهام بوده. فکر کنم اسم قسمتش (My Sandwich) هست. واقعاً بعضی وقت‌ها یک چیزهایی تنها دلخوشیت میشه و دیگه از دست دادن اون موضوع برات خیلی سنگینه. حالا در زندگی من سایتم یک آپشن خیلی بزرگ و یک بخش مهمی از زندگیمه. تنها دلخوشیم نیست ولی بخش مهمی از...

Continue reading

ترکیب‌ها

چقدر این رنگ قشنگه، چه رنگ‌هایی رو باهم ترکیب کردین؟! در تمام این سال‌هایی که در حوزه‌ی رنگ و لایت کار کرده‌ام، بارها شده که افراد از من ترکیب رنگی که ایجاد کرده‌ام را بپرسند. چه مشتری‌های سالن چه مثلاً با دوستی رفته باشم بیرون و افراد از رنگ موهایش خوششان آمده باشد و وقتی فهمیدند کار من است، اولین سوال بعد از تعریفشان این بوده! اما این چند ماه اخیر خیلی این جمله را شنیدم. راستش اگر یادم باشد، می‌گویم! چرا می‌گویم اگر یادم باشد؟ در دوره‌ام چندین و چند جلسه راجع به داستان رنگ‌ها و تناژها و عملکردشان صحبت کرده‌ام و موضوع ترکیب رنگ واقعاً موضوعی‌ست علمی و که فردی که وارد این حوزه‌ می‌شود واقعاً باید تمام داستان را بداند تا کار را درست پیش ببرد ولی موضوع بعد از علم، برای من شهود است. الهام است. من هم این...

Continue reading

ایمان

اگر قرار بود کلمه‌ی ایمان را من معنی کنم، امید داشتن را مترادفش می‌کردم. از نظر من، انسانی که امید دارد، مومن است. بارها شده، افسرده و دلسرد و خسته از حرکت و زندگی شده‌ام و چیزی که در لحظه، من را از آن حال خارج کرده، کور سوی امید بوده. نور امید که بر دلم تابیده، تمام سیاهی‌ها و غبار از دل و زندگیم رفته و به ثانیه‌ای هم نمی‌رسد که تعجب می‌کنم از آنهمه بی‌ایمانی!   این روزها دو اصل در زندگیم پررنگ شده... امید و ایمان و مرگ و بی‌معنا بودن هر آنچه که برایش در زندگی تلاش می‌کنم! ...

Continue reading

خدا که دِنِه…

چند سال پیش تصمیم داشتم محل کارم را تغییر دهم و سالنی را پیدا کردم که تمام شرایط دلخواه من را داشت، حتی بیشتر از حد تصورم. انگار برای من کنار گذاشته شده بود ولی تنها موضوعی که کمی نگرانم می‌کرد این بود که منطقه‌ی آن سالن، با منطقه‌ای که قبلاً کار می‌کردم، فاصله داشت. این موضوع برای افرادی که  سال‌ها در سالن زیبایی یک منطقه‌ مشغول به کار هستند (مخصوصاً در تهران) ، کمی نگران کننده است زیرا معمولاً مشتریان فرد هم از همان منطقه هستند. تصمیم به تغییر محل کار، نیاز به کمی جسارت داشت که من انجامش دادم ولی کمی (فقط کمی) ته دلم نگران بود. یادم است هنوز کامل وسایل کارم را به سالن جدید منتقل نکرده بودم که یکی از مشتریانم که خیلی وقت هم بود، نیامده بود، از من وقت خواست و...

Continue reading