چهل سالگی، سال سپاسگزاری
در اولین ساعات تولدم به خدا گفتم من هیچ برنامهی خاصی برای امسالم ندارم.
یکسری خواسته دارم ولی راه رسیدن به آنها را بلد نیستم.
از او پرسیدم که امسالم را روی چه چیزی سرمایهگذاری کنم و در کد...
تولدت مبارک گل پونه
امروز تولدم است و دیشب که نیمه شب را رد کردیم و در واقع وارد امروز شدیم، شمع تولدم را روی یک تکه از آخرین تکهی شکلات تختهای که دوستم از فرنگستان برایم آورده بود، گذاشتم و با یک فوت خودم را رسما...
آماده شدن برای شروع سال
اول ژانویه و جشن سال نو، تولدم است و من از مدتها قبل تصمیم گرفته بودم که کاری را تا این تاریخ تمام کنم و همچنین خانهام را آنطوری که دلم میخواهد تمیز کنم.
از دیروز خانه تکانی را شروع کردم.
...
تغییر
چند سال پیش به خانهی دوستی مهمانی رفتم و وقتی برگشتم تا سه چهار روز فقط مشغول تمیز کردن خانهام بودم.
حالا مهمانی به تمیز کردن خانهی من چه ربطی داشت؟!
انقدر خانهی آن فرد کثیف بود که در ب...
به امیدی که
کسی آمد که حرف عشقو با ما زد،
دلِ ترسوی ما هم دل به دریا زد.
به یک دریای طوفانی،
دلِ ما رفته مهمانی.
چه دوره ساحلش،
از دور پیدا نیست.
یه عمری راهه و در قدرت ما نیست.
باید پار...
دوی ماراتن
دوست دارم پروژهای که در دست دارم تا تاریخی مشخص تمام شود.
برای عقب نماندن، تمام زندگیام حول انجام آن میچرخد.
این روزها برایم مثل دوی ماراتن میماند.
باید دائم بدوی ولی نباید به خودت ف...
شکفتگی 🤍
به طرز عجیبی تغییر کردم.
این را در سفر اخیرم متوجه شدم.
چند ماه قبل در پیادهرویهای روزانه با پسر جوانی هم صحبت شدم و وقتی سنم را گفتم، پرسید چهل سالگی چه حسی دارد؟
به او گفتم که چند وق...
گوساله سامری
گاهی انقدر ناشکیبایم که فکر میکنم اگر در قوم بنی اسرائیل بودم و موسی ده روز دیر میکرد، احتمالاً من هم جز فریبخوردگان بودم و گوساله را به عنوان خدا میپرستیدم!!
بارها و بارها در زندگی در دام...
پرنسس، صرف حضور
سالهاست در پی اینم که کمی انرژی بدنم را ارتقا ببخشم.
هر مکمل غذایی و ویتامین و مواد معدنی که به سلامت بدن کمک میکند را امتحان کردم.
ولی تا جایی که یادم میآید از همان کودکی و اوایل جوانی ...
فرصت
من بالاخره امسال تصمیم گرفتم به سریال How I Met Your Mother یک فرصت دوباره بدهم
و به طور حتم اگر به حرف یکی از دوستانم که گفته بود:
بهش فرصت بده و بعد میبینی بخاطر گذشتهشون یه سری کارها رو ...
میرسی به مقصد
حدود بیست روز پیش، خیلی خوشحال و خندان آمدم اینجا نوشتم که پاییز امروز برای من شروع شد و بهبه و چقدر همه چیز قشنگه و همه چیز چقدر پرفکته.
شاید به سه چهار روز هم نرسید که همه چیز تغییر کرد!
...
آهسته راه رفتن
امروز که با قدمهای بسیار کوتاه و آهسته راه میرفتم تا هلپ مایسلف کنم و برای امور زندگیام خریدی انجام دهم،
به نکتهی مهمی راجع به خودم پی بردم.
من وقتی خیلی ناراحت باشم یا خیلی بیجان و ر...