مقدسات
گاهی یک چیزهایی برای بعضی افراد خاص است و فکر میکنند این خاص بودن برای همه است!
مثلاً یک مشتری دارم که به مقامی اعتقاد خاصی دارد، به طوری که او را از خودش مهمتر میداند و آن مقام حکمی بعد از خدا را برای او دارد. آن مقام برای او واقعاً مقدس است. آیا برای من هم هست؟ مسلماً نه.
یا یکسری دوستانی دارم که طوری از پدر یا مادرشان صحبت میکنند که تو احساس میکنی آنها فرشتگانی بودند که برای مدتی زمینی شدهاند. حالا آیا تو هم همان احساس را باید به پدر مادرت داشته باشی؟! اگر آن احساس را نداری احساس گناه میکنی؟!
الان که از مقام مادر پدر گفتم، یادم افتاد یک زمانی به موسسهای خودشناسی میرفتم و در یک دورهای نقش میزبان برگزاری آن دوره را داشتم. در واقع من شرکت کننده نبودم، بلکه نظارهگره عکسالعمل شرکت کنندهها در دوره بودم.
در یکی از مراحل دوره، بازی بود که بسیار در شرایط احساسی برگزار میشد و شرکت کنندهها در آن بازی، باید فرد روبرویشان را پدرشان (و یک زمان هم مادرشان) تصور میکردند و بعد تصمیم میگرفتند که چه رفتاری را با آنها داشته باشند. آنها را در آغوش بگیرند و بگویند که دوستشان دارند یا به آنها دست بدهند و در حد احترام رابطه را پیش ببرند یا پشتشان را به آنها بکنند و آنها را به نوعی ریجکت نمایند. تا زمانی که من خودم میزبان آن بازی نبودم و رفتار آدمها را ندیده بودم، باورم نمیشد که کسی وقتی پدر یا مادرش را تصور میکند، به او پشت کند و نخواهد حتی ببیندتشان.
مادر
پدر
افرادی محترم و مقدس بودند و فکر میکردم برای همه همینطور است.
ولی نبود!
ما خیلی اوقات در مقابل بعضی موضوعات دچار شستشوی مغزی شدیم و فکر میکنیم همین است و بس!
مثل همان مشتریام که چنان تعصبی در مقابل دوست داشتن و قبول داشتن آن مقام دارد که حتی به ذهنش نمیرسد که شاید اشتباهی این وسط باشد یا حتی لحظهای فکر کند.
چشمانش روی همه چیز بسته شده است. در واقع تعصب چشمانش را بسته.
حالا بحث پدر مادر که یک چیز بسیار بسیار عمیقتر از یک مقام دولتیست.
ما با آنها بزرگ شدیم. خانواده، مدرسه، جامعه، دوست، آشنا، همه و همه آنها را قدیسانی معرفی کردند که هر اشتباهی بکنند باز هم مقدسند.
به هر حال مادر پدرند! زحمت ما را کشیدهاند. حتی اگر زحمت هم نکشیده باشند، دستشان درد نکند ما را زنده از دوران کودکی گذراندهاند و و و
نه عزیز من،
هیچ کسی مقدس نیست،
شاید محترم باشد ولی مقدس نه.
و گاهی دوری از بعضیها که آنقدر در مغزمان فرو کردهاند که مقدسند و فلان و بسیار، به نفع خودمان و زندگی و دنیایمان باشد.
تجربهی هر کسی به خودش مربوط است.
همانطور که وقتی ما عاشق کسی میشویم و از کسی آنچنان تعریف میکنیم که چقدر فرد عالی و بینظیر و چه چه و چهای هست. در چشم همان شنونده که حتی ممکن است دوست صمیمیمان باشد و خیلی هم دوستمان داشته باشد، آن فرد یک فرد لمپنِ تو خالیِ مسخرهی دزد و دغل باشد ولی با لبخند به حرفهایمان گوش دهد و از ما حمایت کند.
تجربهی عشق، تجربهی دوست داشتن، تجربهی پدر مادر خوب، تجربهی ثروت، تجربهی آرامش
و هزاران تجربهی خوب دیگر (و بد دیگر. بدها را نگفتم) برای هر فردی متفاوت است.
لازم نیست ما بخاطر اینکه آدمهای دیگر چیزی را مقدس و محترم میشمارند، همنظرشان باشیم.
بیخیال مقدساتی که جامعه و فرهنگها ساختند.
بیخیال فشارهایی که جامعه به آدم میآورد برای اینکه در هر چیزی همراهشان باشیم.
چه از احترام و دوست داشتن
چه از حمایت از افکار و نظرات و ایدئولوژیشان
هر چیزی که خودت فکر میکنی خوب است، را امتحان کن، حتی اگر همه میگویند آن، بد است!
از پدر مادر گفتم، چون به هر حال همه پدر و مادری داشتهاند. حتی اگر کلاً در زندگیشان آنها را ندیده باشند!
این تعصب روی پدر و مادر را گسترش دهید روی هر چیز دیگری.
خوب بودن و بد بودن هر موضوع و چیزی که همه مفسران و آگاهان و عالمان و دانایان و چه آن و به آن (!) های دیگر که روی آن هم نظرند یا هم نظر نیستند.
دوستان آگاه و دانا نظرتان را برای خودتان نگه دارید لطفاً و روی بقیه فشار نیاورید…
فشار هم بیاورید عواقبش با خودتان
(برای من دور انداخته میشوید.)