نوشته‌های من

زندگی راحت می‌شود وقتی می‌پذیری که ناتوانی

با آدم‌های زیادی برخورد کردم که ادعایی این را داشتند که خیلی آدم شناسند؛

خیلی زرنگند؛

خیلی زود قضیه را می‌گیرند؛

چشمان لیزری و گوش‌های تیزی دارند؛

با یک نگاه پرونده‌ طرف را می‌بندند و بایگانی می‌کنند؛

و این سر نخ ادعاها را شما بگیر و برو جلو.

و آدم‌هایی زیادی هم دیدم که خیلی کنجکاو، جستجوگر، و مثل گروه قبلی تماماً چشم و گوش و ذره‌بین به دست در راه پیدا کردن مویی از ماست در زندگی خود و آدم‌های اطرافشان

و البته که هر دو گروه بسیار به دنبال حاشیه

نقطه‌ی مشترک بسیار مهم و هدفمند هر دو گروه در این است که یک وقت خدایی نکرده گول نخوردند و اگر قرار است ماجرایی برایشان پیش بیاید زودتر از آن باخبر شوند.

مثلاً اگر فردی که با او در رابطه‌ی عاطفی‌اند قرار است روزی به آنها خیانت کند، آنها زودتر بوی خیانت به مشامشان رسیده باشد!


واقعیت خودم یادم نمی‌آید که آدم مشکوکی در زندگی بودم

یا به دنبال این باشم که شواهد را دنبال کنم که یک وقت کسی کلاهی سرم نگذارد

شاید شکاک یا جستجوگر و بدبین نبودم ولی روی خودم خیلی حساب می‌کردم!

مثلاً من هم گاهی فکر کردم شاید باید بیشتر از حد معمول حواسم به اطرافم باشد که کسی شکارم نکند یا کسی دستبردی به زندگی من نزند و می‌دانم بدترین کار همین جستجوهای بی‌مورد و اعتماد به تجربیات گذشته (و بدتر از آن نگاه کردن به تجربه‌ی دیگران) است

ولی چندین سال است که دیگر رها کردم

متوجه شدم که بهتر است که

آرام باشم.

درست باشم.

صادق باشم.

رها باشم.

اعتماد کنم.

بدانم آنچه حق من است برای من می‌ماند.

هیچ چیزی قرار نیست از زندگی‌ام کم شود.

اگر من جای درستی قرار بگیرم، جز درستی تجربه نخواهم کرد.

اگر قرار باشد چیزی را ببینم، بدون تلاش هم خواهم دید.

اگر قرار باشد چیزی را بشنوم، در زمان درست به گوشم می‌رسد.

اگر قرار باشد جایی باشم، حتماً در آن جا قرار خواهم گرفت.

می‌دانم گاهی از مدار درستی خارج می‌شوم ولی واقعاً خواستم که اعتماد و رهایی جزئی از وجودم باشد

نه بخاطر خوب بودن

بخاطر اینکه متوجه شدم من ناتوانم

من هر چقدر هم بخواهم آدم زرنگی باشم (که نیستم) یا آدم جستجوگر و کنجکاوی باشم (باز هم این توانایی در من نیست) باز هم ناتوانم در برابر این جهان.

در برابر عظمت این جهان توانایی من هیچ است.

من حتی حال خودم را هم خیلی نمی‌توانم کنترل کنم تا اینکه بتوانم دنیای اطرافم را زیرنظر داشته باشم!

من واقعاً ناتوانم از پروسس کردن اطلاعات. حتی جلوتر از آن، ناتوان در دریافت اطلاعات چه برسد به پروسس آنها و بعد هم نتیجه‌گیری درست و عاقلانه!

و راستش را بگویم، درک این ناتوان بودنم از جنبه‌ی باهوشی و زرنگی‌ام می‌آید!

آنقدر زرنگ هستم که بدانم که ناتوانم.

و سعی کنم که فقط وصل شوم به قدرتی که همه چیز را می‌داند.

دیگر نیاز نیست سراپا گوش و چشم حواس جمع محیط و آدمهای اطرافم باشم،

اوست که همه چیز را می‌داند و اگر آرام باشم و در صلح، به من می‌گوید که چه کاری انجام دهم و چه کاری نه.

مثلاً می‌گوید به این آدم اعتماد کن

این جنس را نخر

با فلانی نگرد

به فلانی زنگ نزن

به فلانی زنگ بزن

الان صبور باش

آرام باش موضوع حل می‌شود

و و و

تو بُردی اگر به درون گوش کنی تا اینکه چشم بدوزی به بیرون.

 

فَقَالَ رَبِّ إِنِّي لِمَا أَنْزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ – سوره قصص، آیه ۲۴

خدایا من هم نیازمندم به هر خیری که برایم می‌فرستی.

در تمام جنبه‌های زندگی

همیشه و همیشه


یک چیز دیگری بگویم و بروم

یک استادی داشتم،‌ می‌گفت سیگنال اشتباه ندید به دنیای اطرافتون

مثلاً اگر آدمی نیستید که شب اول برید خونه‌ی طرف، پس دیگه جلف رفتار نکنید یا پوششتون رو مناسب شخصیتتون انتخاب کنید….

من خودم این اشتباه را بارها انجام دادم. حالا نه مثل همین مثالی که از حرف‌های استادم زدم ولی مثلاً واقعاً به طرف مقابل مشکوک نبودم ولی طوری رفتار کردم و سیگنال به او دادم که او احساس کرده که من شکاکم!

وقتی من اعتماد کردم و به جریان این دنیا اعتماد دارم، چرا باید شک کنم؟! به چی؟! به کی؟!

مگر به خدا و جریانش می‌شود شک داشت؟!

یک نوشته دارم که حدود یک سال و نیم پیش نوشتم،‌ خواندنش خالی از لطف نیست.

وَالطَّيِّبَاتُ لِلطَّيِّبِينَ 🤍

دیدگاهتان را بنویسید