ای نور بیپایان من
میدانم نورِ بیپایانِ من در زندگی همان نور هدایتهای خداست که دائم آدمها، شرایط و مسیرهایی را سر راهم قرار میدهد تا به آنچه میخواهم راحتتر برسم.
این روزها هر چیز کوچک و بزرگ در جهت تیک خوردن خواستههای من است.
نانی که میخواهم و خودش پا درمیآورد و میآید در خانهام.
کمکهایی که برای چیدن انارها از راه میرسند.
حتی یکی دو روز پیش وسیلهی در خانه ترکید و دیگری شکست تا من را از راه خطا نجات دهند!
یا پولی که بود ولی پنهان شد تا بازیِ زندگی، شرایط جدیدی را رو کند.
راجع به همین آخری (جریان پول) که نوشتم الان چیزی به ذهنم رسید.
در آیه ۷ سورهی بقره گفته شده که بر دلها و گوشهایشان مُهر زده شده و بر چشمانشان پردهای قرار گرفته و آنها نه میبینند نه میشنوند.
و مضمون آیه ۹ سورهی یس هم این هست که پیش رو و پشت سرشان پرده و حایلی قرار گرفته که آنها حقایق را نمیبینند.
واقعاً به عینه برایم این اتفاق افتاد.
جلوی چشمم بود ولی ندیدم!
و وقتی در مسیر خیری، حتی شرایط بد هم برایت خوب میشود و خوبی را به زندگیات میآورد.
اصلاً بعضی ناخواستهها اتفاق میافتند که تو به خواستههایت برسی.
چند روزی بود دوست داشتم در سایت چیزی بنویسم ولی نه فرصت میکردم و نه حسش به عمل تبدیل میشد. الان که میخواستم بخوابم آهنگ هفت آسمان را بردرم هایده (در حد همین چند کلمه) به ذهنم آمد و پلیاش کردم و این بار به ترانهاش دقت کردم. واقعاً چه شعر قشنگی دارد.
الان سرچ کردم، ترانه سرایش مولاناست. عجیب نیست که اینقدر به دل مینشیند.
من آدم شلوغی و هیجان و جمع و اضطراب و بدو بدو و سرعت نیستم.
من آدم خلوت، سکوت، آرامش، شهود و گفتگوی درونیام تا بیرونی.
اگر واقعاً به شناخت نمیرسیدم فکر میکردم حتماً ایرادی دارم!
دنیای امروز حضور سریع را مُد کرده و به هر کسی پرهیاهوتر باشد، پاداش میدهد ولی به نظرم این فقط روشیست برای برنامهریزی ذهنی که باعث شود آدمها دیگر با درونشان ارتباط نگیرند و از آنها رباتی در اختیار برای رسیدن اهداف دیگران ساخته شود.
من برای سرعت ساخته نشدم. من آهسته و پیوسته رفتن را خیلی بیشتر از سریع رفتن و با کله به دیوار خوردن میپسندم.
قبلاً با سرعت زیاد به دیوار خوردم، اعماق زمین را دیدم و زیر تلی از خاک، دست و پا شکسته خودم را پیدا کردم!
و همانها من را به این شناخت از خودم در حال حاضر رساند!
غزلی که ترانه ای یار من هایده را از آن اقتباس (خیلی سنگین نیست این کلمه؟!) کردند را اینجا میگذارم.
عجیب مولانا خوب است.
ای یار من، ای یار من، ای یار بیزنهار من
ای دلبر و دلدار من، ای محرم و غمخوار من
ای در زمین ما را قمر، ای نیمشب ما را سحر
ای در خطر ما را سپر، ای ابر شکّربار من
خوش میروی در جان من، خوش میکنی درمان من
ای دین و ای ایمان من، ای بحر گوهردار من
ای شبروان را مشعله، ای بیدلان را سلسله
ای قبلهٔ هر قافله، ای قافله سالار من
هم ره زنی هم ره بری، هم ماهی و هم مشتری
هم این سَری هم آن سری، هم گنج و استظهار من
چون یوسف پیغامبری، آیی که خواهم مشتری
تا آتشی اندر زنی در مصر و در بازار من
هم موسیی بر طور من، عیسیء هر رنجور من
هم نور نور نور من، هم احمد مختار من
هم مونس زندان من، هم دولت خندان من
والله که صد چندان من، بگذشته از بسیار من
گویی مرا: «برجه، بگو»، گویم: «چه گویم پیش تو»
گویی: «بیا، حجّت مجو، ای بندهٔ طرّار من»
گویم که: «گنجی شایگان»، گوید: «بلی، نی رایگان
جان خواهم و آنگه چه جان» گویم: «سبک کن بار من»
گر گنج خواهی سر بنه ور عشق خواهی جان بده
در صف درآ واپس مجه، ای حیدر کرّار من