نوشته‌های من

چرخه‌ی ناخودآگاه

نوشتن به من بسیار بسیار کمک می‌کند.

حال نوشتن با خودکار و روی کاغذ باشد

چه تایپ کردن، مخصوصاً نوشتن در این وبلاگ.

چرا این را می‌گویم؟

چون مدتهای طولانی‌ست که در پی شکستن چرخه‌ای در زندگی‌ام و رها کردن و گذر کردن موضوعی و بخشیدن و از این دست جریانات، در درونِ خودم بودم.

یک بار سر این نوشتن‌ها که احساس کردم من دیگر روشی برای این رها کردن ندارم و چیزی به ذهنم نمی‌رسد، این فکر به ذهنم رسید که شاید راه حل این موضوع رها کردن و گذر کردن نیست. چرا فکر می‌کنی باید رها کنی حالا بیای راه‌های رها کردن را پیدا کنی و هر کدام را به بهترین نحوی که می‌توانی انجام دهی! شاید اصلا نباید رها کنی.

شاید حل این مسئله کلاً یک هدف و مسیری فارغ از این باشد که فکر می‌کنی.

شاید درس آن اصلاً گذر کردن نباشد که تو داری خودت را به آب و آتش می‌زنی که گذر کنی!

و خب همین من را آرام کرد.

و امروز که این متن را نوشتم و اتفاقاً پستش هم کردم (در ادامه‌ی حرفم آن متن را می‌گذارم) کمی بعد فکر کردم که باز من در پی شکستن چرخه‌ام! اول متن را می‌گذارم و بعد باقی حرفم را می‌زنم.

این هم همان متن پست امروزم:


می‌توانم بگویم به طرز عجیبی حافظه‌ی فیزیکی و ناخودآگاهِ من، قوی است.

یعنی هر چقدر حافظه‌ی خودآگاهِ من ضعیف است، حافظه‌ی ناخودآگاه و بدنم جبران کرده‌اند!

من حدود دو سال پیش طی یک جریانی قرار گرفتم که فشار روحی که در حال تجربه‌اش بودم، به صورت فیزیکی روی بدنم نمایان شده بود و من که سال‌ها بود مریض نمی‌شدم یا اگر زمانی دچار بیماری می‌شدم خیلی راحت و سبک بود و زود رفع می‌شد، دچار بیماری‌های پی در پی و طولانی شدم و کامل متوجه می‌شدم که درگیر شدن گلو و بدن‌ درد و سستی و صدای گرفته و هر مرض دیگری از کجا نشئت می‌گیرد.

من در آن زمان در حال یادگیری زبان انگلیسی بودم و روزانه با آن متد آموزشی، درسی را یاد می‌گرفتم.

و حالا که در روند یادگیری زبان با همان متد، باز به درس‌ِ همان روزها رسیدم و تقریباً به ماه‌های برون‌ریزی فیزیکی همان سال برگشتم، مثل سال‌های پیش دوباره مریض شدم! صدایم گرفته، بدنم سست شده و رنجور…

یعنی این برنامه‌ی ناخودآگاه طوری تنظیم شده که هرچقدر هم خودآگاه این چرخه را می‌شکنی باز هم کار خودش را می‌کند!

من از نظم بدنم و از نظم ناخودآگاهم متحّیرم و به این فکر می‌کنم این ناخودآگاهِ من چیزهای بهتری در زندگی یاد نگرفته یا چیزهای بهتری نبوده که حفظ کند که هر سال، من و زندگیم را به چالش نکشد؟!!


بله!

من هنوز در پی شکستن چرخه‌ام و هنوز خب چون مقایر است با آن چیزی که درونم باید یادش بگیرد، این چرخه ادامه دارد.

و اعتراف می‌کنم درس این چرخه را هنوز یاد نگرفته‌ام.

اصلاً نمی‌دانم چه چیزی برای من دارد؟

هر آنچه که تمام این روزهای سال به آن فکر کردم و به ذهنم رسید را سعی کردم در درونم ایجاد کنم ولی هنوز دست از سرم برنداشته و البته بیشتر از همه تلاش کرده بودم که چرخه را بشکنم و از این شرایط فرار کنم.

ولی راه فراری نیست.

باید بمانم و تجربه کنم. حتی شاید نباید اصلاً چیزی یاد بگیرم!

همین که فکر می‌کنم باید درس این جریان را هم یاد بگیرم، خودش به من فشاری وارد می‌کند.

شاید باید فقط باشم.

بپذیرم.

مقاومتم را حتی برای خارج شدن از این احساسات بردارم.

همین مریض شدنها برای من نشانه است که تو هنوز در این چرخه‌ای.

دقیقاً شاید معنای زندگی همین باشد. پذیرفتن و لذت بردن از همین لحظه نه فرار کردن به سمت خوشبختی!


احساس می‌کنم بارها باید متنی که نوشتم را بخوانم. شاید هر روز. تا یاد نرود که خوشبختی در پیدا کردن آرامش در همین لحظه است نه فرار از وضعیت برای آرامش.

دیدگاهتان را بنویسید